طرح ازدواج آسان فقط با 400 هزار تومان ؛ جمله ایست که پشت اتوبوس خط واحد نوشته ، دختری که انتهای همان اتوبوس در ردیف آخر نشسته را مناسب میبینم ، آنن با خودم حساب و کتاب میکنم تا ببینم وسعم میرسد ؟! دختر آخر اتوبوس از آن بالا منو که تو تاکسی نشستم برانداز میکنه و لبخند شیطنت آمیزی گوشه لبش نقش میبنده ، صدای آهنگ بندری یکی از ماشینها بر فضا حکم فرما میشه ، چراغ سبز میشه و ماشینها شروع میکنن به بوق زدن ، دیگه صدای بوقشون آزار دهنده نیست و در همین حین دوباره جمله " ازدواج آسان فقط با... " رو تو ذهنم نشخوار میکنم ...
پ.ن: وقتی روح انسان در اختیار خودش نباشه نمیشه از اون انسان توقع داشت که کاری رو انجام بده که از روح منشا میشه ، چیزهایی هستند مثل شعر ، موسیقی ، عکاسی و ... که نیازمند روح و روحیه هستند ، من اجالاتا" فاقد این دو فریضه الهی هستم پس تا مدتی توقع عکس ازم نداشته باشید.
پ.ن ی دیگر:بخش کتابخوری ایستگاهی است برای پر کردن شکمبه مغز از کلماتی که خوش طنین اند و بعضا" به جان مینشینند و روح و مغز را پروار میکنند مثل سالن غذا خوری ؛ قول میدهم پر اش کنم از کتابهای خوردنی .
اخبار: سایت دوست عزیزی را در دست تهیه داریم ( به همراه عباس عزیزم) که وقتم را پر کرده بزودی کمافی سابق بی امان خواهم نوشت پس تا آن زمان چند خط در میان نوشتن هایم را ببخشید.
مغزم ورم کرده ، آخر دستهایم را گم کرده ام و برای همین است که نمی نویسم ؛ وقتی دستهایم هست خودکار نیست و وقتی خودکار هست کاغذ نیست ، برای همین مغزم ورم کرده ، آخر دستهایم را ...
سلام
اینم از اولین کتابی که بررسی اش کردم ، البته بیشتر معرفی هست تا نقد و بررسی ، چون من واقعا" در حدی نیستم که بخوام کتاب نقد کنم. این مطلب اول رو هم تقدیم میکنم به سورنای عزیز بابت وبلاگ زیباش. از این پس دوباره به صورت مداوم و روزانه در کنارتون خواهم بود بلکه اینطوری گشایشی بشه در احوالات سر درگمم. در ضمن به واسطه همین کتاب ، بخش کتابخوری هم به وبلاگ اضافه شد که امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه.

بعلت مشکلات فنی تا این لحظه نتوسنتم لینک PDF کتاب رو تووبلاگ قرار بدم فعلا" متن پی دی اف رو تقدیم میکنم تا انشاالله تا چند روز دیگه فایل اصلی با طراحی گرافیکی رو تو وبلاگ بگنجونم.
HUNGER
Knut Hamsun
Farsi Language Translation By : Ahmad Golshiri
هامسون،کنوت 1859 - 1952
گرسنه / کنوت هامسون ؛ ترجمه احمد گلشیری
تهران:موسسه انتشارات نگاه ، 1383 259 ص. - (کلاسیک های مدرن)
ISBN:978-964-351-199-9
این کتاب با ترجمه غلامعلی سیار نیلوفر در سال 1382 منتشر شده است.
کتابخانه ملی ایران 33283 - 82م
برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1920 میلادی
259 صفحه - بها 40,000ریال
بادام تلخِ براق
این بهترین توصیفی است که میتوان نوشت ، چیزی که شخصیت بی نام کتاب کنوت هامسون در ورای آن شکل میگیرد و زندگی میکند ؛ شاید کلمه زندگی برایش زیاد باشد ، شاید به جرات بتوان گفت که این یک زندگی نیست بلکه نوعی از جان کندن است ، جان کندنی پر از گله ، هزیان و تب آلود ، جان کندنی که تصورش در قیاس با زندگی فارغ از مادیات امروزمان در ذهن نمی گنجد ، کداممان تا بحال اینگونه وابسته به کمی نان و پنیر زندگی کرده ایم ؟ یا آنچه در آوردیم را بگونه ای مصرف کرده ایم که آرزویی در ورای آن جان نداشته باشد.او نمونه ای است اغراق شده از روزمرگی های خود ما که تلاش داریم فقرها و ناتوانی هایمان را پشت آبرو داری ها و پرده های حیا حفظ کنیم .
بررسی کتاب
شخصیت بی نام داستان کنوت هامسون زندگیی نباتی دارد ، چرخه ای که میان دو نقطه از سیری تا گرسنگی دوران می کند ، شخصیتی که از فرط خستگی و ضعف تاب راه رفتن ندارد ، زندگیش بصورت روزانه با پیاده روی های بی حاصل و بی هدف در شهر اسلوشروع میشود و با گرسنگی های بی پایان شبانه و هزیان گویی هایش پایان می یابد ، درون دنیایی که هامسون تصویر نموده جایی برای عشق ، احساسات و آرزو نیست اینجا همه چیز بی هدف در جریان است و تنها عامل موثر در تحرک چنین جسم بیجان و نحیفی روزنه های تنگ امیدی است که گهگاه محفل سرد و تاریک درونش را به کمی روشنایی و گرما مهمان میکند و احساسات پاکش را بر می انگیزد . تنها راهی که برای امرار معاش میداند نوشته هایی است که از نشعگی حاصل از گرسنگی ایجاد میشوند و اصولا” فاقد هر نو ارزشی هستند. این روند بی وقفه ادامه می یابد تا جایی که مخاطب ، آرام آرام با این قضیه کنار می آید که نباید منتظر معجزه ای بود و خیالهای خام در سر پروراند ، این داستان سیندرلا نیست حقیقت زندگی انسانی است که میان نگون بختی هایش در حال تقلاست، شخصیت بی نام داستان هامسون روایتی است از درون ذهن انسانی که عوامل و شرایط او را مجاب نموده اند که اینچنین مشقت بار زندگی کند تا همیشه درپی نان باشد .قصه پر غصه اش پر است از از فراز و فرودهایی که با چند کرون ( واحد پول اشاره شده در کتاب) آغاز و در نهایت ضعف و گرسنگی به پوچی وسرما منتهی میشود.
نکات ظریفی که در داستان نهفته است ذهن گریز پای این روزها را آرام می نشاند پای قصه ای که شاید درکش سخت باشد ، برای انسانهای متمدنی که درگیر هزار نوع رژیم لاغری اند و از چاقی رنج می برند ، انسان امروز دیگر درکی از گرسنگی های اینچنینی ندارد و اصولا" ساختار فکری و نوع نیازهایش از زندگی دچار دگردیسی عظیمی شده است.
شخصیت خلق شده ویژگی های جذابی دارد که بعضا" در وجود مخاطب مصداق می یابد و نوعی حس همزاد پنداری را بر می انگیزد ، این رفتار شخصیت داستان که در عین نداری و بیچیزی خواهان حفظ وجه و آبروی خویش است و سعی بر آن دارد که مرتکب خطایی نشود گاه باعث تعجب و بعضا" خنده میشود ، همیشه میخواهد خود را در نظر دیگران موجه جلوه دهد و از این رو هیچ کمکی را نمیپذیرد و حاضر به تحمل هیچ ترحمی نیست .گاه خود را اشراف زاده ای جا میزند که کیفش را گم کرده و به این بهانه شب را در زندان صبح میکند ؛اوج این موضوع در آنجا میتوان جست که جلیقه اش را گرو میگذارد تا پولی برای پیرمردی رنجور فراهم کند حال آنکه از گرسنگی بر خورد میپیچد اینها همه نشانه های بارزی است که شهادت میدهند وجدان این انسان در ورای تمام نگون بختی هایش بیدار است ،هامسون در طول داستان چندبار به کلیسایی به نام “منجی” اشاره کرده که شخصیت داستانش در محوطه اطراف آن با حس گرسنگی و استیصال شدید حضور دارد ، که شاید تعنه ای باشد به بی منجی بودن بشریت ، جایی که دیگر دین هم پاسخگوی انسان عصر حاضر نیست .پایان نچندان رویایی داستان شاید پاسخی است که زندگی به درست کرداری او میدهد ، پاسخی که با روند کلی داستان در تعامل است و بجز این هم انتظار دیگری نمیشد داشت.
درباره نویسنده
کنوت هامسون نویسنده بزرگ نروژی در سال 1859 در شمال نروژ در یک خانواده فقیر روستایی پا به عرصه وجود نهاد. دوران کودکی و قسمتی از زندگانی اولیه خویش را در نردلند گذرانده و سپس به پایتخت رفت. دوران بدبختی «هامسون» از این پس آغاز شد، چه که مدت ها با فقر و بدبختی به آوارگی عجیبی دچار شد. تحصیلات اولیه اش چندان استحکامی نداشت و به هر کاری که دست می زد به زودی آن را رها می نمود و اعمالش به صورتی درآمده بود که همه فکر می کردند او شخصیت مهمی در زندگی خویش ندارد. بیست ودو ساله بود که وطن خویش نروژ را ترک گفت و به آمریکای شمالی رفت. از ابتدای جوانی هامسون که می دانست صاحب قریحه ای است گاهگاه ذوق خویش را در ادبیات آزمایش می کرد، تا آنکه از سال 1883 به بعد حرفه اصلی خویش را نویسندگی قرار داد و به تدریج آثاری منتشر کرد، که او را در جهان ادب ممتاز بود. با انتشار کتاب گرسنه در سال 1885 شهرت هامسون به اوج خویش رسید. در سال 1920 هامسون برنده جایزه نوبل گردید و بالاخره در سال 1952 در 93 سالگی زندگی را بدرود گفت. هامسون بی تردید یکی از بزرگترین نویسندگان اسکاندیناوی به شمار می رود.
آثار منتشر شده :
1.تمنای زمین
2. ویکتوریا
3. پان
4. گرسنگی
5. در آستانه مرز و بوم ما
6. بازی حیات
7. شفق سرخ.
عدسیم را بارگذاشتم ؛ دلم به طرز عجیبی آشوبه و میجوشه ؛ از صبح تصمیم گرفتم کلاسها را بپیچانم ؛ زل زده ام به مانیتور تا بعد از ۱۰ دقیقه ایمیلم باز شود ؛ به این می اندیشم که وبلاگمم مثل خودم مهجور و تنهاست ؛ با خودم میگویم هیچ نکرده ام ؛ عرق میکنم ؛ شاعرانگی هایم با افکار گرافیکی تداخل کرده ؛ دچــــــــــــار شده ام.

همه این حرفها وقتی جان میگیرند که پسری مثل من تمام احساسات جوانیش را که باید پای رابطه ای عاشقانه با یک معشوق کلاسیک بریزد ، میریزد پای رفاقتی که مثل "سرطانی خوشایند" در جانش ریشه دوانده است و آنچنان شیفته و شیدایش کرده که باور بی حوصلگی های "معشوق نامتعارف" ناممکن می شود و به خودش میگوید بدرک که درک نکرد ، من که که کردم ؛ من که با حضورش مسیری پررنگ کشیدم میان تمام جوانیم حالا نوبت من است که دستهای خسته اش را در تلاطم احساسی ابدی گرم کنم تا رنگ ، چسب و خراشهای کوچکشان بیرون بپرند و در حالی که میان لذت فروشستن خستگی هایش چشمانش را بسته و لبخند میزند به خودم بگویم به درک که او اینروزها خسته است و چشمانش برقی ندارد و تو مثل احمقها نشسته ای و برایش نامه مینویسی ، به درک برایش مهم نیستی و به درک که گذشت ، تو از کنارش نگذر ، تو با غرور پا نگذار روی بوته های سبز خاطرات نعناعیت و بگذار عطر مداومش تعفن دقایق را بزداید و دائما" بدان و به خودت بگو که او این روزها خسته است و بی حوصلگی هایش نه از سر سوء تفاهمات که از سر فشارهایی است که بی وقفه بر او می تازند ، اصلا" کار نداشته باش که چه میکند و چه میگوید تو راه خودت را برو ، صورت لاغر اینروزهایش را از خاطر ببر و با تجسم زیبای خاطره هایت باش ، هر چه باشد حق دارد ، چون او بود که میان تمام سالهای گذشته ات تصویری ابدی برای لبخند هایش ترسیم کرد، چون او بود که شوخی هایش ملین جانت شد و بامزگی هایش شیفته ات کرد آنچنان که میان این چند سطر ناقابل مثل دیوانه ها هزار بار گریه انداخت و دچارت کرد ، حوصله کن بی حوصلگی هایش را و اگر محرم راز عزیزترین دوستت نیستی آرام باش و متین ، یخ نگاههای سردش را به گرمی لبخندهایت ولو به لودگی ذوب کن و کمی از کوله بار تلخی هایش را به کول بکش و ببر در پستوی تاریک خانه و حل کن میان اشکهایت ، مبادا کامش را تلخ کنی ها ، نکند یادت برود و از او خرده بگیری ، نکند ناز کنی عشوه بیایی ها...نه...او بیش از اینها در خنده هایت سهم دارد او بیش از اینها شادی هدیه ات کرده و اصلا" حق دارد گردن تمام خاطراتت ، بساز با تمام بی حوصلگی هایش و اگر داشت از پشت تلفن نازت را میخرید یادت باشد که گریه هایت لحظه های سختش را مکدر نکند ، یادت باشد که زود دست به سرش کنی چون او این روزها به اندازه تمام لبخندهایش از چشمانت اشک میخواهد و خدا میداند که آنچه پیشکش میکنی ناقابل است .
تقدیم به "علی" که این روزها خاطرات شیرین با او بودنهایم تخم مرغی شده در گلو ، تقدیم به او که ردپای محبتهایش نه فقط بر جان و روحم که بر دیوارهای خانه مان نقش بسته ، تقدیم به او که نبودنش را از هم اکنون بهانه کرده ام برای گریه .
پ.ن: از اینکه این مطلب اینقدر گنگ معذرت میخوام ، بخاطر مسائل امنیتی نمیتونم بیشتر توضیح بدم.
پ.ن:یکم ناراحتم بابت اینکه خودمو تو این وبلاگ لو دادم ، شاید دوست میداشتم کسی نشناستم ، بعضا" دیده شده گروهی از فامیل پای وبلاگم نشستن که این کمی روک گویی رو مشکل میکنه.
بالاخره رسیدم ، طوری که ساک دستیمو مصادرش نکنن از میون ازدحام همیشگی جمعیت خزیدم تو ؛ همینطور که از پله های خاکستری و بی روح بالامیرفتم چشمم به چندتا از بچه های انجمن عکاسان ایران زمین ( اسم ان جی او عکاسای اهوازیه) افتاد ، بی توجه بهشون به مسیرم ادامه دادم وقتی بالا رسیدم اونجا بود ، مثل همیشه سرش شلوغ بود اگه نشناسیدش حتما" خیال میکنید که یه تاجر معتبر و بین المللیه ، صدای تلفن که به صورت ممتد زنگ میخوره و تعداد مراجعین در ایجاد این حس بهتون کمک میکنه ، با قدی متوسط و پوستی صاف و سفید و عینکهایی که به کار و چهرش خیلی میاد ، دندوناش از سیگار و قهوه زیاد کمی رنگ گرفته و زمخت شدن اما همه این ویژگی ها و نقصانهاش تحت الشعاع خلق و خوی مردمی و محبت آمیزش قرار میگیرن ، آخه هر چی نباشه اون آقای جوادیه ! راستش اسم و فامیلشو دقیقا" نمیدونم اما بنظرم این اسم بهش میاد برای همینم اینو انتخاب کردم براش .
میرم به سمتش و منتظر میشم که صحبت کردنش با چند نفر که زودتر از من اونجا بودن تموم بشه ، معمولا" خیلی طول میشکه چون برای سئوالات کوچک اهمیت زیادی قائله و برای رسیدن به پاسخ مطلوب خودشو به هر آب و اتیشی میزنه ؛ حالا نوبت منه که مات و مبهوت فضای همیشگی اونجام و انگار زبون دراز و کلفتم بریده شده ، همیشه اینطوری میشم، یه حس منگی بم دست میده ، خیلی خجالت میشکم از اینکه اونجا اینقدربی سواد وتازه کارم . ترس از اشتباه باعث میشه لال مونی بگیرم و دم نزنم و ادای آدمای خنگ رو دربیارم ، همینطوری که به چشاش خیره شدم ورقه کاغذ یادداشت رو میدم بهش و با لکنت ازش میخوام که اون کتابها رو برام بیاره ، لیست نچندان دراز رو سریع یه نگاه میندازه و با لبخند میگه:
- این " گرسنه " خیلی کتاب جذابیه چندتا فیلم ساختن ازش ، البته اونی که انگلیسه این داستان نیست ها... فیلمی که از این کتاب اقتباس شده و دیدنیه همون فیلمیه که کارگردانش آقایه ... و تو سال ...درست شده ، خیلی کتاب جالبیه ، البته قبلا" هم توسط آقای ... ترجمه شده و...
منم مات و مبهوتم و انگار که با پتک کوبیدن تو سرم ، درد عجیبی تو سرم حس میکنم و از این واهمه دارم که مبدا مونولوگش به دیالوگ تبدیل بشه که اگه اینطور بشه من بند و آب میدم و تشت رسوایم از بد پشت بومی میافته ، سریع جواب میدم !
+ نه ندیدم متاسفانه !!
- حتما" ببینید ... اقا رضــــــــــــــا...آقا رضا...این کتاب " گرسنه" رو از بالا آوردی پایین؟ تو کدوم قفسه گذاشتی؟
به سمت قفسه های پر از کتاب میره و توی راه به عناوین دیگه لیستم اشاره میکنه
-این "معما" خیلی قدیمیه فکر کنم ! کتاب "سفر کرده ها" هم جذابه کار حسین نوش آذره !
من موندم میون خیل عظیمی از کتابها و عناوین ونویسندگانی که احساس میکنم دارن چارچشی وراندازم میکنن و به همدیگه سیمای انسانی بی فرهنگ رو نشون میدن و به تمسخر میگیرن ، حسابی کلافم و در همین حال آقای جوادی که کتاب سفر کرده ها و گرسنه رو بعد از یه جستجوی کوتاه میذاره تو دستم و یه سری توضیحات میده در موردشون ، البته من گوشام کیپ شده و صدایی رو نمیشنوم ، دوست دارم فریاد بزنم، کتابها رو پرت کنم تو صورتش و برای همیشه از اونجا فرار کنم ، خوب میدونم که نمیشه چنین اکشنی داشت برای اینکه بیشتر از این احمق جلوه داده نشم سرمو به نشانه تائید و بعضا" تاکید تکون میدم و با یه لبخند سرد و چشمانی که دائما"به نشانه تعجب تنگ و گشاد میشن خودم رو مشتاق به صحبتهای آقای جوادی جلوه میدم ، سر آخر صحبتهای چند دقیقه ای اقای جوادی که برای من قد یه روز طول کشید تموم میشه و با فریاد ملایمش از اون شوک و بهت بیرون میام
- آقا رضــــــــــا ....آقا رضـــــــــآ .. این کتاب " معما" ترجمه خجسته کیهان رو برای آقا از بالا بیار نداریمش اینجا .
بعدش با لبخند کاغذ یادداشتم رو میده بهم و ازم دور میشه ، من هیمنطور نگاهم روی کتابها میدوه و فقط عناوینشون از چشمم عبور میکنه دوباره جوگیر میشم ، مات این همه کتاب نخونده میمونم و پیش خودم کتابهای خوندم رو مرور میکنم که اگه کسی پرسید پس تو چه غلطی کردی تو این مدت یه چیزی برای گفتن داشته باشم ، جملات رو تو ذهنم مرور میکنم که مبدا ناقافلی گیر بیفتم و در همون حین به سفاهت و حماقت بی بدیل خودم فکر میکنم که چرا باید توی تمام این مدت از این همه دریای بیکران واژه تهی مونده باشم ؛ چشمانم هنوز داره روی عطف کتابها میدوه بدون هدف و بدون اینکه برای مغزم عایدی داشته باشه ، اسم نویسندگانی که نمیشناسم و مطمئنن برای آقای جوادی و دوستاش خیلی آشنان ، سعی میکنم به خودم نهیب بزنم و مغزم رو جمع و جور کنم، سعی میکنم به خودم دلگرمی بدم ، به خودم میگم الان اگه مغازه عکاسی بود و کامپیوتری خورده بودمشون و این حس الان من رو اونا داشتن! ، اصلا"میخوان در مورد گرافیک براشون ساعتها صحبت کنم؟! یهو یادم میافته به گرافیک میرم سراغ قفسه های مربوط به کتابهای گرافیک میبینم قد "پشه سرکه" هم در مورد گرافیک کتاب نخوندم ، وقتی عناوین کتابها رو مرور میکنم تازه میفهمم که کتابهای لاغر مردنی " افراوی" توشون گمن و من تو این وادی هم بی دفاعم ، از جنگ با خودم خسته میشم و سعی مینکنم نگاهمو از شیطونی کردن باز دارم ، سرمو میندازم پایین و خیره میشم به کفشام ،در همون موقع هم اقا رضا از درب کوچیکی بیرون اومد و کتاب معما رو هم داد دست آقای جوادی اونم چابک و سریع کتابو برانداز کردو گفت:
- بذار ببینم چه نویسنده هایی توشن ؟ او مارکز –دینو بوزاتی ، میدونی آقای ... بهترین مترجمشه و ...
صحبتشو قطع کردم ، نتونستم مقاومت کنم حسابی قافیه رو باختم سرمو اوردم بالا و گفتم
+ راستش...من خیلی صفر کیلومترم...راستش اصلا" کسی رو نمیشناسم و کتابهارو از روی سایتها و وبلاگها انتخاب میکنم و متاسفانه این سه تا هم سری اولیه که انتخاب کردم و...
صحبتم رو قطع کرد و گفت:
_اصلا" اشکالی نداره...عالیه...سایتهای خیلی بهترن میدونی سایت "دیباچه" خیلی خوبه ...حتما" یه نگا بهش بندازی.
در کتابارو ازم گرفت و جمع و جورشون کرد ، بی هوا بش گفتم:
+تخفیف دانشجویی نداره ؟! انشاالله از این به بعد مشتریتون هستم!!
از این جمله نابجا خودمم یکه میخورم ، به خودم میگم: مرتیکه مگه اینجا بوتیک لباس فروشیه که این جمله نامناسب رو بکار میبری؟؟
-بازم با لبخند میگه حتما" ، حتما" ، بن داری؟
+ نه والا
-عیب نداره !
یه تیکه کاغذ امضا شده میده دستم و در جواب سئوال احمقانم در مورد مقدار تخفیف رو هم فقط با لبخند جواب داد.
میرم پایین و پول کتابهارو میدم ومیام بیرون ،( دوست داشتم مینوشتم که هوای تازه خوردم .... بادی به کلم خورد! و از اینجور چیزا ولی چون تا اینجا همش حقیقت محض بود نمیتونم اینطوری با دروغ خرابش کنم ، راستیتش هوا بشدن شرجی (مرطوب) بود ، طوری که تو یک دقیقه هر چقدر هم سرمایی باشید خیس و پلیستون میکرد از عرق ، آره خوب رفتم چنین فضای گندی ولی از اونجایی که باید داستانمو تموم کنم و چون حس خوبی داشتم پس ادامه میدم ) و از اینکه حالا تو اون توبره چندتا کتاب هم برای خوندن بود خیلی خوشحال بودم ، از برخورد نوک تیز کتابا با پام لذت میبردم و احساس میکردم حالا با همین سه تا کتاب وارث تمام علم بشرم ، این حس خوب با فکر و حساب و کتابهای بعد از خرید و چک کردن موجودی جیبم از بین رفت و غصه اینو گرفتم که به مامانم چی جواب بدم ؟؟!!
این به نظر خودم مقدمه ی مناسبیه برای اینکه بگم از این به بعد سعی دارم در ماه کتابهایی رو بخونم و بخشی از پول توجیبیمو صرف این کار کنم، پس از این به بعد کتابهایی رو که بخونم حتما" اینجا به شکلی متفاوت براتون معرفی میکنم و امیدوار خواهم بود که شما هم همین کارو بکنید.

مسخره است ...نه ؟! خیلی هم مسخره است ...چی مسخره است ؟ خوب اینکه یه رژیم یا بهتر سیستمی که داعیه ثبات داره و از مشروعیت و قاطعیت دم میزنه و از سویی دیگه هم در تریبون های جهانی گوش جهانیان را از واژه های پر طمطراق پر میکنه تا حدی که آب از لب و لچه مستمعین سرازیر میشه اما در خفا چنان رفتار میکنه که گویی بیم رسوایی نداره ، گرچه از این رسوا تر نمیشه و حکم آب از سر گذشته رو داره . بنا نهادن سیستمی با پایه های دینی و مذهبی و استفاده نامحدود از این حربه باعث میشه که این شکننده بودن سیستم مبتنی بر اصول دینی رو طوری نشون بده که احساس بشه ایراد از دینی است که سیستم بر بستر ان بنا نهاده شده و همین دلیلی میشود برای آنکه اشکالات فردی پای دین نوشته شود و در عمل همان میشود که مساجد خالی است از عابدین حقیقی و خیابانهای شهر پر از بی دینی ، اینجاست که من معتقدم جدا شدن دین از سیاست خالی از تعصبات و تحکمات کلیسا نشین مصلحت اندیش امری است واجب ، آنجا که حاکم خودکامه ، دین و مذهب را ریموت کنترلی میکند برای بازی دادن عروسکهای بی مغزی که فقط فرمان میپذیرند و ساده لوحانه تصور میکنند آنکه فرمان میراند آیتی است از خدا که ازن و اراده ی الهی در پس هر فرمانش نهفته است ؛ از سویی دیگر در این سمت این باور عینیت می یابد که حقیقتا" دین پاسخگویه هیچگونه آزاد اندیشی نیست و هر گونه ابراز عقیده خلاف طبع حاکمان بی دین به مثابه عناد با دین است و متزلزل نمودن پایه های آن . همینجاست ، همینجاست که مسخره بودن قضیه چون چرکی متعفن از زخم سر برمی آورد ، چگونه است که جوانکی چنین بی تجربه از مناسبات بازی قدرت ، خطرناک بنماید و فعالیتهای گاه تفریحی اش در مورد موضوعات سیاسی و اجتماعی لرزه بر سیستمی دینی بی افکند که خود را متصل به دریای بیکران الهی میداند و حاکمش مهر تائید الهی بر پیشانی دارد ؟؟ اصولا" آن زمان که ادعا چشمهایت را کور و گوشهایت را ناشنوا کند به دهانت برای زیاده گویی هجوم میبرد و تو را غرق در افکار خود بزرگ بینی میکند تا جایی که میبنی تیشه ای که عزم ریشه هایت را کرده به دست داری و حال باید برای دستهایت حکم کنی ؛ در همین زمان است که باید به دادت برسند ولو آنکه منفور باشی و کسی را میل یاری ات نباشد ، همینجاست که باید آمد و کمکت کرد و یاد آور شد که این آخرین راه از هزاران راه نرفته ات است و پس از این ولو به سلاخی شدنمان دیگر در چشمهایمان کاشف محبت و لطافت نخواهی بود و دستانمان تو را به هوا نخواهند برد که بلعکس تو را زمین خواهند زد و از هم خواهد درید . دریغ و صد دریغ که این "کاوه های سبز پوش" نیتشان پس از زهاک کاخ خونین اش خواهد بود و ابایی از تخریب ستونهای قطور ادعا و ریایتان نخواهند داشت . و در مخیله خویش امید به طراحی و ساخت پایه هایی مستحکمی دارند که دیگر بار با اندیشه ای ، مقاله ای ، بیانه ای و فریادی نلرزد آنچنان مقید که جان پناه مردمان باشد نه دیوارهایی ناشنوا و سرد با دربهایی بسته و تا دندان مسلح برای میلیونها رعیت پای دیوارها .
پ.ن اول: قسمت پنجم سریال هیجان انگیز "اعتراف کنندگان"پخش شد اینبار بی نام و نشان و بی تصویر ، میگن بنا به آمار مرکز تحقیقات صدا و سیما این سریال از آن برنامه هایی است که خیابانهای شهر را خالی میکند و در صورت استمرار قوه قضاییه بازیگران این سریال را تا حدی محبوب و مقبول میکند که میتوان در بازار منتظر میکروفن و لباس و دمپایی"اعتراف کنندگان" هم بود!!
پ.ن دوم: الان چند هفته است که از بیانیه خاتمی گذشته است اما من امروز پاسخش را میدهم :لبیک خاتمی جان ، لبیک تا پای جان.
پ.ن سوم:دوست داشتم در مورد موافقان وزیران در مجلس بنویسم که مطالبشان از پیش نوشته شده بود و معیارهایشان محدود بود به خواهر و برادر شهید بودن و سابقه داشتن بسیج ، چه کنم که در دوره ی ترک اعتیاد بودم و حسش نبود.
پ.ن چهارم : اینجا در طبقه چهارم باد می آید دلتان بسوزد.

نگاهم کرد (با چشمانی کمیاب)
جوانی برازنده اش بود ، حقیقتا" سرشار بود از چشمه موهبت الهی .
نگاهش کردم
ار خودم پرسیدم : مگر چقدر عشق فی البداحه هست میان دونگاه غریبه؟
نگاهش کردم
هنور خیره ام بود
از خودم پرسیدم : تو خودت را دوست داری ؟ پس چگونه توقع داری کسی دوستت بدارد ؟
نگاهش نکردم
نمیدانم از چشمانم پاسخی خواست یا نه ؟ بیشک تداخل ناخواسته دو غریبه است و یا در عوالم خویش خیره است به دایره ای تهی از حضور من ؛ به هر تقدیر قانع شدم .
اما انگار همیشه همینطور است بار به مقصد نمی رسد ، همیشه راه را نرفته برمیگردم ، صدای تحقیرآمیز تپش ، وجودم را بی تاب میکند و چون در نظر خودم خرد و شکسته ام همیشه قافیه را میبازم ؛ دوباره سر میکنم به پستوی جانم مثل مرغها ، سر میکنم در جانم و بدی میبینم ، سر میکنم در وجود خود و از خودم لذت میبرم ، غرق میشوم در حرارت متعفن تنهاییم و آرام میخوابم .








