هنوز تصویری که از خودم در آینه میبینم کودک است ؛ هنوز خودم را کودکی میبینم که در کوچکترین زمان تنهاییش دوست دارد دست در دماغش کند ، اینجایی که ایستاده ام همه چیز مضحک است همه چیز بازی کودکانه است و من بازیگر این کودکانه ام که در کرته برداری ای داستان "آلیس در سرزمین عجایب" چیره دستی خاصی دارد ؛ خاص ، آره - من خاصم ، من از بزرگسالانی هستم که هنوز دچار خاص و خواص کودکی اند ، هنوز پشت گوش می اندازم ، هنوز می نویسم و میخوانم تا فقط کاشف باشم ، و هنوز چاقو برای انگشتان دستم خطر بزرگی محسوب میشود و هیچ چیز آنقدر که باید جدی نیست من نمی خواهم آنچیزی که مقدر شده باشم و افسوس آنچیزی که مقدر است بهترین راهی است که میتوانم بروم ، در خود و بی خود گم شده ام و سخت پای میفشارم برای حضور در این ورطه معلق بی سبب . افسوس
+ نوشته شده در شنبه
1390/11/22ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
از ترس دیگر در مواقع بیکاری فکر نمیکنم . که مبادا ذهنم مسحور زیبایی فکر و ایده ای شود که زمان اجرایش را ندارم. در این چند صبایی که سربازی امان بریده از کلام و چشمانم که نوشته شوند و گسیخته ، به زندگی هم مشکوک شدم حالا دیگر خوردن یواشکی یک کیک بدور از دید خنفری
1 و دهن کجی کردن بهش برام از هر چیزی فریبنده تره . برم تا ذهنم بیدار نشده و بد عنق نشده و غر نزده به جانم.
پ.ن:
1. خنفری یه عربه گنده ی بوگندویه پاسداره که قبلا" بعنوان راننده مینی بوس در سپاه خدمت میکرده و حالا بنا به مصلحت نظام و جهت بهره بردن از فرهنگ والای رانندگان مینی بوس توی معاونت تربیت و آموزش مشغول به فعالیتهای بشدت فرهنگی است.
2. امشب سعی میکنم پیزیمو هم بیارم و بشینم قالب جدید وبلاگ رو جمع و جور بکنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/09/17ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
مدتی است صندلی دیگر مثل قبل نرم و روان نیست و لپتاپ انتظارم را نمیکشد . مدتی است جریانی در ذهن به سمت روشنایی نوشتن در حرکت نیست و من در سکونی متعفن مسکوت و شناورم ، مدتی است تسخیر نشده ام و تصویری را به اشتراک نگذاشته ام ؛ البته بد هم نشده است ، حالا تازه وقت شده به صدها عکسی که توی آرشیو خاک میخوردند توجهی کنم. همانطور که نمی دونستم چطور این مطلب رو شروع کنم حالا هم نمیدونم چطور تمومش کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/08/26ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
امشب قبل از خواب باید بنویسم , یادم باشه برای مطلب عکس خوبی بگیرم . یادش
بخیر چقدر خوب بود مطلب نوشتن تو وبلاگم ، آره آره باید دوباره بنویسم
خیلی چیزا واسه گفتن دارم. مینویسم در مورد عکاسی در مورد طراحی نه اصلا"
در مورد روزمرگی هام مینویسم بذار اصلا" از همین الان یه کاغذ بیارم در
مورد پا جفت کردن ، شوخی های آموزشی ، کارای باحال هفته یا کارایی که
میخوام بکنم بنویسم . باید بنویسم کاغذ کج است آآآآآو چه خمیازه ای بود
دهنم درد گرفت ....کاغذ کو پس ...باید بنویسم تا بدونم هستم و میتونم هنوز
....... . صبح که از خواب میشم میگم که باید بنویسم...باید این کاغذای سفید
رو پر کنم از متالبی که ارزش خوندن داره. تا دیگه املای کلماط یادم نره ،
یکساعت فکر نکنم ببینم اصرار با چه حرفی نوشته میشه و علارغم رو علارقم
تایپ نکنم تو نامه ی فرماندهی ...باید دوباره بنویسم تا بخونم تا خوب ببینم
.... ااااااااااااا کی ساعت شد 6 و 10 دقیقه پوتینم کو ، کشای گترم کو
..... .
+ نوشته شده در دوشنبه
1390/06/14ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
چندی است شاد نمی زیم....چندی است کالبد زندگی از حجم روح خالی و ترنم حیاتم سرشار است از حزن نبودن ها ، نیستی و نداشتن ها ؛ بگذار زمان بگذرد...شاید ورای این دالان با لحظه های لغزان و مشوش نوری باشد که راه رسیدنش دویدن بی امان با چشمان بسته است ، بگذار زمان بدود پا به پایم تا رد نور تا دوباره بودن و دیدن.
+ نوشته شده در شنبه
1390/05/29ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
مافوقم (بانوم) با عنایت و بذل توجهشون به وبلاگ امر فرموده اند تا که از این پس مطالب نامید کننده و خلاف واقع را در این وبلاگ انعکاس ندهم و به بیانی دیگر نه پراکنم؛ از همینجا پاچه خوارانه در برابر فصل الخطاب ایشون اعلام نوکری میکنم، پس از این به بعد من بسسسسسسسسسسسسسسیار امیدوار و خوشحالم و بنوعی دچار خوش خوشک حاد شده ام ، به قول "جیم کری" در فیلم "ماسک" یکیییییییییییییی جلوی منوووووووووووووو بگیره.!!!! وای خدا مردم از خوشی ....وای من چقدر خوشحالم ....خوبه ارباب؟؟ راضی شدید؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/02/14ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
+ نوشته شده در شنبه
1390/02/10ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
پاشو...تکون بخور...چرا بلند نمیشی به کارات برسی؟...بلند شو دیگه...عکاسی نمیکنی ؟...طراحی چطور؟...پاشو دیگه ....خیلی وقته خوابی...چته چه مرگته ....مشکل چیه ....پاشو خیلی وقت کار نکردی ....سایتت مونده ...پروژه های عکاسیت مونده ....کتابت راستی کتابت چی شد ؟...ددددده یالا تکون بده خودتو.....ارسلان ! ....ارسلان....پاشو چته مگه مردی !!!
+ نوشته شده در شنبه
1390/02/10ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|
چاق شده ام ، زیاد می خوابم و بی دلیل میخورم . هنوز زنده ام و فقط زنده چون گیاهی که روییده در صحرایی و خوب میداند روزی خواهد خشکید ، آنروز که آبی نباشد و خاکش سست شود و طوفانی آرامشش را بی آلاید.
عکس نمیگیرم ، طراحی کم و بیش انجام میدهم و اصلا" نمیخوانم ؛ از همه بدتر نمی نویسم . اینها نشانه مرگ است .
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/02/06ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط ارسلان پورحلاجی
|