
خیلی تخ... باش آشنا شدم ، یکی از بچه هایه دوره کاردانی گفته بود که چطور کنکور قبول شده و از رو دست کی تقلبی کرده ،منم از طرف یه ذهنیتی پیدا کرده بودم. هوا دم بود به خیالم ابری بود شاید،مطمئن نیستم. با "میلاد" ، همکلاسیمو میگم تازه آشنا شده بودم ، هنوز آقـــــا میلاد صداش میکردم و مثل الان پسوند و پیشوند اسمش چیز رکیکی به کار نمیبردم ؛ داشتیم از ساختمان دکتر حسابی خارج میشیدم که نمیدونم کی چی گفت و کی کی رو به کی معرفی کرد که من آخرین تکه پازل برای شناخت "علی پژوهش" رو هم پیدا کردم ، جونی( حالا نه من میانسالم ، برا همینه که اون به چشم جووون اومده) تکیده و قدبلند با موهای مجعد چسبیده به سر و لباسهایی معمولی و مرتب ، از همون اول راه رفتنش رو دوست داشتم انگار داره از عمد زمین رو متر میکنه یه حالتی داشت ، شونه هاش ثابت بود و گامهای بلندی برمیداشت ، هیچوقت به سر و کلش دقت نکردم ببینم در حین راه رفتن چطوری میشه ؛ بگذریم چهرشو با اون دماغ کشیده و قلمی و پوست سفید دوست دارم ، چشاشم فکر کنم رنگیه ، حالا یا عسلیه یا ... نمیدونم ، همیشه از چهرش خوشم میومد ولی هیچوقت بهش نگفتم ، شاید فرصت نشد ، شاید چون بحثامون هیچوقت تو این وادی نیافتاد ؛ اره داشتم میگفتم پازل کامل شدو برگشتم سمتش ، گفتم تو فلانی نیستی دوست فلانی ، با تعجب گفت چرا هستم؟ شما فلانی رو چطور میشناسی؟ تا توضیح دادم دستمون تو دست هم عرق کرده بود و دیگه علی با موهای مجعدش توی دلم و لابلای خاطراتم جا باز کرده بود ، شخصیتی با ذهنی فولادی که انگار همه چیز به جای اونکه برش نقش ببنده روش حکاکی میشد ، همه چیز رو خوب میدونست و گاهی اوقات هم ترهای زشتی میزد (گند میزد و من با حالت تمسخرآمیزی بش میگفتم آخه تو چه مهندسی هستی که نمیدونی ...) ، قاطی کردناش تو شبای امتحان جالب بود اما اغلب جواب همه چیزو میدونست ، خلاصه کنم از لابلای تمام بارونها ، برگها ، شاه توتها و بوی عرق که بگذریم آقا علی ما اونجا با قامتی "سرو" گونه با اون کیف و کفشهای قهوه ای ارام و متشخص و محفوظ به حیا ایستاده و گاهی هم نماز میخونه و با شلوار کردی و زیر پیرهنی نازکش که نوک پستوناش رو نمایان میکنه برامون حرف میزنه ، سر سفرمون نشسته یا تو دستش یه کیسه هست که توش آبجو بدون الکل اورده ، اره فکر کنم از لابلای تمام این اعداد و ارقام و کاغذها و جزوها که رد بشیم و دست خط کج و معوجش رو رمز گشایی کنیم میرسیم به یه ادمی با دل پاک و بعضا" زبون کنایه داره که مثل یه سیم نازک طلایی وسط یه میکرو پروسسور وصلت میکنه به مرکز داده ها و تا خرد شدن اعصاب رضا و بیدار کردنش پیش میره ؛ راستی نفهمیدم "میکرو کنترلر" چه کار کرد؟! انشاالله که قبوله آخه اقا علی این ترم ، ترم اخرش بود و شاید اونبار که اومد پیشم و تو راه پله با یه بغض کوچیک بغلش کردم و بوسیدمش بار آخری بود که دیدمش. شایدم نه ، چه فرقی میکنه آقا علی با اون شروع رابطه مسخرمون حالا تو ذهن و دلم برای خودش کسیه ، حالا اونجا از پس و لابلای هزارتا چیز که بگذری میرسی به یه مهندس متشخص و با وقار که با من تو عشق یه نقطه مشخص داره (خیلی نامردی چون تو بش نزدیکتری ، اما من یه شانسایی دارم اقا علی . خداییش دروغ نگفتم با ۱۲ نفر تو یه روز دیدمش) ، چه فرقی میکنه اگه زنگ بزنه یا نه ، یا دوباره همو ببینیم ، من اونجا لابلای همه سطرهایی که از اون توی مغزم حک کردم یادشو نگه میدارم یادی که پر از احترامه ، یادی که در برابر اون مهندس جووون و متشخص دولا شده و داره بهش احترام میذاره ،آره اقا علی داستان من تو همیشه اینجایی ، اینجا که انرژی حروم میکنه و برای تو و باقی رفقا دائم منقبض و منبسط میشه ، منقبض و منبسط میشه، منقبض و مبسط میشه ، منقبض و منبسط ... .
قرار نبود بیدار بمانم ، قرار نبود مطلبی بنویسم ، قرار نبود چیزی بپزم ، قرار نبود عکس بگیرم ، قرار نبود اما ؛ ماندم بیدار و مطلبی نوشتم و افزون بر آن چند خط هم خواندم ، تا ساعت ۴ صبح پای سیب و پرتقال پختم و بعدش هم عکس گرفتم ؛ عادت کرده ام که از همه بیشتر به خودم بی اعتنایی کنم. این شده دغدغه روزهای پیش رویم ، به خودم هزاران قول میدهم و سر آخر هم پشت پا میزنم به آنچه مقرر کرده بودم ، بی قانونی عجیبی در درونم حاکم است.
بیا دوباره آشتی کنیم تا شاید اینطور من حرفهایم را زده باشم و شانه هایم کمی بی وزنیهای کودکیشان را بخاطر آورند ...بیا دوباره آشتی کنیم...که بغض گلویم پیش هر نانجیبی نشکند و حرفهایم چون گلوله سینه ای را نشکافد بیا دوباره آشتی کنیم رفیق... .

توی شبی که بادهای موسمی غوغا کرده اند و پاییزی ترین بارانهای سال میبارد من روی شکم خوابیده ام و با نفوذ سرما به امعا و احشایم از سر ناچاری کنار می آیم و با استرس آخرین نکات درسی را میخوانم که بیشک فردای امتحان فراموش خواهم کرد .اما این بادها و درب باز پشت بام ، بند رختی که حالا آرام و قرار ندارد و لباسهایی که واهمه ی پروازی ابدی دارند برخلاف کتاب قطور و سخیف "الکترومغناطیس ، احمد صفایی" بیادم خواهند ماند و همیشه دربی خواهند بود که زیر آسمان آبی خاطرات مشوش دانشجویی و کنار خوشبو ترین سوسن هایی که بوی معطرشان هرگز به مشامم نخورده است گشوده خواهد شد ، دربی برای گریز از همه علمی که راه مغزم را نمیدانند و یا شاید کوچه پس کوچه های ذهنم حرمت قدمهایشان را حفظ نمیکنند ، علمی که بی هیچ ردپای محسوسی همیشه در میان این دالانهای توخالی آمده و رفته.
آن بیرون باد می آید ، صدای کرکره ی نانوایی که انگار دارد از جا کنده میشود ، صدای برخورد مکرر و شدید "بنر" کتابفروشی بزرگ شهر با پنجره اتاقم و صدای قیژو قیژ تابلوی کوچک وکیل محله که خودش را سپرده به دست باد و غیره ، همه حکایتی است که باد در گوششان میخواند و من ایجا لابلای کاغذهای سیاه شده ام ولتاژ ذره ای را که هرگز ندیده ام ، روی پوسته یک حجم غیر واقعی حساب میکنم و خوب میدانم بهترین جواب این مسئله ، کوچکترین جواب سئوالات زندگیم نیز نخواهد بود.
ترانه هم آمد ، ترانه هم اضافه شده به 7 میلیارد و اندی انسان روی زمین تا دنیا از تقسیم بر 7 میلیارد و اندی بعلاوه او ، کوچکتر شود تا حاصل این تقسیم سهمی باشد که روی شانه های نحیفش می افتد . ترانه آمد تا سهمش را از رنجهای جهان بگیرد ، آمد تا او هم ترانه های خودش را داشته باشد و به شیوه خودش زندگی کند . کسی چه میداند شاید کلید دربهایی از نادانیمان به دست او باشد و هزاران سخنی که هنوز نشنیده ایم را او روایت کند ، شاید برایمان بغل بغل لبخند هدیه آورده و هزاران چیزی که ما نداشته ایم! چه میدانم عمو جان ،غزل هم که آمد همینها را با خودم گفتم ، شاید همه اینها را میگویند شاید باباجان هم برای من و ایمان و احسان همین فکرها را کرده. شاید در بدو تولد همه ما قرار بوده شق القمر کنیم ، چه میدانم ! هر چه که بوده حالا قصه ما قصه همان الاغی است که در گل مانده و با چشمان خیسش ملتمسانه از شما کمک میخواهد .
خوش آمدی عمو جان ! به عصر قحطی لبخند ، به سرزمین هزار زندان ، خوش آمدی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: ساعت و دقیقه اش را نمیدانم ، فقط میدانم نصف عمر شدم تا آمد ، از این به بعد باید عشقم را دوبرابر کنم چون بلد نیستم نصفش کنم.
پ.ن:تا 26 روز دیگه امکان دیدن "ترانه"ی عزیزم نیست باید در این تبعید بمانم و برای هیچ درس بخوانم .
پ.ن: تا اینجا از غزل عقب افتادی چون از روز اول زندگی غزل تا بحال ازش عکس گرفته ام اما تو عمو جان از همین اول مظلوم واقع شدی تا بیاییم 26 روز زمین را تجربه خواهی کرد ، خدا کند حسود نباشی و نشوی چون میدانم که پوستم را بخاطر این قصور خواهی کند.

خانه دزفول را دوست دارم ، معمولا" به خانه دانشجویی باید آلرژی داشت باید متنفر بود و طبری جست اما برای من اینطور نیست ، یعنی فقط همینجا و در همین خانه این حس را دارم ، اینجا را منهای تمام "دزفول" دوست دارم، منهای تمام کشیده کشیده صحبت کردن ساکنانش ، منهای تمام دزفولیهای الپر با آن ارقه ی همیگشی در کردارشان . اینجا را با ترکهای بزرگ دیوارش که فوبیای مرگ را به جان آدم می اندازد دوست دارم اینجا از لای پنجره های دوده زده با خاکی که از بند انگشت کارش گذشته و در کثیفی نمونه ندارد دوست دارم ، چون میتوانم خودم را هل بدهم توی زندگی مردمی که آن پایین در آمد و شدند . میتوان اختلافاتشان را از این بالا به وضوح شنید ، فحشهایی که میدهند، فریادهایی که میزنند ، صدای گوشخراش اگزوز موتورهایی که همیشه هستند، سلام کردن "لر"هایی که آمده اند نانوایی ، بیماران ساختمان پزشکی روبه رو و دعواهای خانوادگی که به خیابان ما و دفتر وکیل کوچه کشیده شده . اینجا را بخاطر بوی نان فروشی زیر پله ها که همیشه ریه هایت را از بوی نان تازه پر میکند دوست دارم ، از بلند بودن صدای رادیو در نانوایی لذت میبرم و معمولا" با دقت گوش میدهم . میتوانی روبه روی آرایشگاه زنانه بایستی و اولین نفری باشی که عروس هفت قلم آرایش کرده را میبیند . جایی که چند لحظه میتوان آسود ، ولی درون کوچه بود با مردم زندگی کرد و گاه هم همچو خدا سرک کشید توی زندگیشان ، زندگیی که به اندازه طول کوچه و تا رسیدن به کتابفروشی بزرگ شهر درازا دارد ، میتوان دم به دم عاشق دختران دانشجویی شد که گاه رهگذر همین کوچه اند ، میتوان تنهایی از عشق و شهوت پر و خالی شد بدون اینکه دردسری داشته باشد . اینجا را منهای تمام دزفول با تمام مصائبش دوست دارم .
هر شب مسواک میزنم اما نمی خوابم.
برام مثه یه هرزه اوکراینی میمونه با لباسهای قرمز شهوت انگیز با اندامی برجسته و کشیده ، چشمای آبی نافذ و موهای بلوندی که از پشت بسته تا بیشتر شبیه یه اسب سرکش و رام نشدنی باشه ، چیزی که لابلای آغوشت گم نمیشه. چیزی که هر وقت ببینیش مثل نور شدیدی که تو چشم آدم میافته و تا چند دقیقه بعد هنوز اثرش هست تو ذهنت اثرش میمونه . از حس اینکه وقتی تو خیابون باهاش راه میری همه به سمتتون میچرخن لذت میبرم از فکر اینکه همه بهم حسودی میکنن لذت میبرم . منتظرم تا تصویر سه بعدی BMW X6 ام لود بشه تا یه چرخی ولو مجازی و غیر واقعی بزنم اطراف تن شهوت بر انگیزش. برای من سایت بی ام دبلیو ث ک ث ی ترین سایت دنیاست پر از هرزه های سرکش اوکراینی و روس ، جایی که اصالت حرف اول رو میزنه.
اینم ادرس دختر رویاهای من.

چراغ ها را من خاموش میکنم/زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ سی و دوم / قیمت 5200 تومان
خواندن کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" مصادف شد با کسب جایزه کورته اینتر ناسیونال برای کتاب "طعم گس خرمالو"ی زویا پیرزاد ؛ به واسطه همین خبر بود که پیرزاد و کتابهایش را شناختم وقتی که نام پیرزاد را در گوگل جستجو کردم و با آثارش آشنا شدم تازه فهمیدم عنوان صفحه "توکا نیستانی" در آخر هفته نامه چلچراغ از کجا به عاریه گرفته شده. همه این جوایز و اخبار و معروفیت نویسنده کافی است تا کتاب را 24 ساعته ببلعی و از گوارش این همه تلمیحات و توصیفات دقیق چند روز و بلکه چند هفته سیر باشی و لذت ببری ؛ البته همه اش همین نیست ، اینکه بدانی زویا پیرزاد چه جوایزی گرفته یا کتابهایش به چند زبان ترجه شده اند و در فرانسه کلی طرفدار دارد خوب است، بشرط آنکه یادت نرود که فرای همه این اطلاعات با کتاب گیرا و عمیقی روبه رو هستی که خیلی زود افسارت را بدست سطرها میسپارد وناخواسته مجبور می شوی از این مرغزار بی انتهای مملو از علف ناب تا حد انفجاری حسی ، بچری . بچری تا بفهمی چقدر از دنیای پیرامونت را هنوز ندیده ای و نشناخته و خواب آلود تا کجا آمده ای.
داستان محله بوارده با شخصیتهایی اکثرا" ارمنی ایرانی ، محله ای گرم و شرجی. مردمانی اهل دوره مهمانی . محله شرکت نفتی های آبادان . جایی که زویا پیرزاد مسلما" در آن بزرگ شده که اینچنین ریزه کاری هایش را میداند و اینقدر کلاریس داشتانش را شرکت نفتی بار آورده ، محله بوراده با خانه های طرح انگلیسی متحد وشکل با باغهایی سبز که معمولا" با مورت یا شمشماد از هم جدا شده اند ، خانه هایی بزرگ با دربهای شمالی و جنوبی و حصارهای فلزی جایی که هیچ اثری از رنگ بی روح آجر نیست. داستان همینجا شکل میگیرد لابلای شرجی و گرمای طاقت فرسا ، میان باد و خاک همیشگی و صدای قورباغه هایی که هیچکس تا بحال حریفشان نشده . در خانه ای که با صدای گوش پر کن کولرهای پنجره ای سرد میشود و همیشه بوی محبت میدهد . بوی کباب باشگاه شرکت نفت و استخر روزهای تعطیل ، سینمایی با بلیطهای 50 تومنی و خلوت ، مردمانی که همه همدیگر را میشناسند با تمام فیس و افاده هایشان . عطر شربت ویمتو طعم کالباس خشک با جعفری های باغچه خانه .همه اینها ثابت میکند پیرزاد شرکت نفتی است.همه وقتی سحرتان میکند که در همین محیط بزرگ شده باشی و یا حداقل جنوبی باشی ، آنوقت ( زمانی که شرکت نفتی باشی و یا حداقل جنوبی باشی) کتاب سریع میرود در صدر همه کتابهایی که خوانده ای و پیش از عنوانتش جمله توصیفی بهترین کتابی که خوانده ام قرار میگیرد .
قصه همیگشی مادرانگی مادرهایمان ، حضورشان و فکر کردنهایشان ، کتاب دلیل خوبی است برای تمام رفتارهایی که از مادرهایمان تا بحال هزار بار دیده ایم ، کلاریس نمادی است از مادرهایمان که در عین خستگی و واماندگی در فلسفه پیچیده زندگیشان هنوز چشمانشان مملو است از عاشقانگی هایی که نثارمان میکنند ، داستان وجه مشترک خانواده است چیزی که همه را به هم گره میزند و نبودنش نتیجه ای جز گسستگی و انفعال در بر نخواهد داشت . کلاریس با خودش حرف میزند . زیاد. فکر میکند و همه چیز را دقیق میبیند و گاهی همین دیدن ها و جدالهای داخلی سردرگمش میکند ، کلاریس" نه " نمیگوید یا اصلا" بلد نیست که بگوید ، روح پرخاشگر و ماجراجویی ندارد ، سر به راه است و مطیع ، برای شوهرش ، آرمن و دخترها برای خواهر و مادرش و نینا و حتی از زن غریبه همسایه هم به نوعی حرف شنوی دارد ، کلاریس را هر جور که ببینی و از هر سمت که نزدیکش شوی به این نتیجه میرسی که از رفتار فداکارانه مادرهایمان گرته برداری شده و این تشابه عمیق از مادر بودن نویسنده نشات میگیرد نویسنده ای که انگار دوبار(دو مرتبه) زندگی کرده و همه چیز را چند بار دیده و به خاطر سپرده ، انگار از بدو تولدش از هیچ چیز سر سری نگذشته تا بتواند کتابی بنویسد که شرح حال زندگی مادرانمان باشد.
کتاب را نمیتوانم توصیف کنم بلکه به خواندنش توصیه تان میکنم.
پ.ن:پیش خودم قول داده ام که برای کتاب جلدی طراحی کنم ، ایده اش بد نیست انشاالله وقتی اجرایش تمام شد برای نشر مرکز و خانوم پیرزاد ایمیلش میکنم که حداقل تشکری باشد از نویسنده و ناشر.








