
توی شبی که بادهای موسمی غوغا کرده اند و پاییزی ترین بارانهای سال میبارد من روی شکم خوابیده ام و با نفوذ سرما به امعا و احشایم از سر ناچاری کنار می آیم و با استرس آخرین نکات درسی را میخوانم که بیشک فردای امتحان فراموش خواهم کرد .اما این بادها و درب باز پشت بام ، بند رختی که حالا آرام و قرار ندارد و لباسهایی که واهمه ی پروازی ابدی دارند برخلاف کتاب قطور و سخیف "الکترومغناطیس ، احمد صفایی" بیادم خواهند ماند و همیشه دربی خواهند بود که زیر آسمان آبی خاطرات مشوش دانشجویی و کنار خوشبو ترین سوسن هایی که بوی معطرشان هرگز به مشامم نخورده است گشوده خواهد شد ، دربی برای گریز از همه علمی که راه مغزم را نمیدانند و یا شاید کوچه پس کوچه های ذهنم حرمت قدمهایشان را حفظ نمیکنند ، علمی که بی هیچ ردپای محسوسی همیشه در میان این دالانهای توخالی آمده و رفته.
آن بیرون باد می آید ، صدای کرکره ی نانوایی که انگار دارد از جا کنده میشود ، صدای برخورد مکرر و شدید "بنر" کتابفروشی بزرگ شهر با پنجره اتاقم و صدای قیژو قیژ تابلوی کوچک وکیل محله که خودش را سپرده به دست باد و غیره ، همه حکایتی است که باد در گوششان میخواند و من ایجا لابلای کاغذهای سیاه شده ام ولتاژ ذره ای را که هرگز ندیده ام ، روی پوسته یک حجم غیر واقعی حساب میکنم و خوب میدانم بهترین جواب این مسئله ، کوچکترین جواب سئوالات زندگیم نیز نخواهد بود.
ترانه هم آمد ، ترانه هم اضافه شده به 7 میلیارد و اندی انسان روی زمین تا دنیا از تقسیم بر 7 میلیارد و اندی بعلاوه او ، کوچکتر شود تا حاصل این تقسیم سهمی باشد که روی شانه های نحیفش می افتد . ترانه آمد تا سهمش را از رنجهای جهان بگیرد ، آمد تا او هم ترانه های خودش را داشته باشد و به شیوه خودش زندگی کند . کسی چه میداند شاید کلید دربهایی از نادانیمان به دست او باشد و هزاران سخنی که هنوز نشنیده ایم را او روایت کند ، شاید برایمان بغل بغل لبخند هدیه آورده و هزاران چیزی که ما نداشته ایم! چه میدانم عمو جان ،غزل هم که آمد همینها را با خودم گفتم ، شاید همه اینها را میگویند شاید باباجان هم برای من و ایمان و احسان همین فکرها را کرده. شاید در بدو تولد همه ما قرار بوده شق القمر کنیم ، چه میدانم ! هر چه که بوده حالا قصه ما قصه همان الاغی است که در گل مانده و با چشمان خیسش ملتمسانه از شما کمک میخواهد .
خوش آمدی عمو جان ! به عصر قحطی لبخند ، به سرزمین هزار زندان ، خوش آمدی...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: ساعت و دقیقه اش را نمیدانم ، فقط میدانم نصف عمر شدم تا آمد ، از این به بعد باید عشقم را دوبرابر کنم چون بلد نیستم نصفش کنم.
پ.ن:تا 26 روز دیگه امکان دیدن "ترانه"ی عزیزم نیست باید در این تبعید بمانم و برای هیچ درس بخوانم .
پ.ن: تا اینجا از غزل عقب افتادی چون از روز اول زندگی غزل تا بحال ازش عکس گرفته ام اما تو عمو جان از همین اول مظلوم واقع شدی تا بیاییم 26 روز زمین را تجربه خواهی کرد ، خدا کند حسود نباشی و نشوی چون میدانم که پوستم را بخاطر این قصور خواهی کند.

خانه دزفول را دوست دارم ، معمولا" به خانه دانشجویی باید آلرژی داشت باید متنفر بود و طبری جست اما برای من اینطور نیست ، یعنی فقط همینجا و در همین خانه این حس را دارم ، اینجا را منهای تمام "دزفول" دوست دارم، منهای تمام کشیده کشیده صحبت کردن ساکنانش ، منهای تمام دزفولیهای الپر با آن ارقه ی همیگشی در کردارشان . اینجا را با ترکهای بزرگ دیوارش که فوبیای مرگ را به جان آدم می اندازد دوست دارم اینجا از لای پنجره های دوده زده با خاکی که از بند انگشت کارش گذشته و در کثیفی نمونه ندارد دوست دارم ، چون میتوانم خودم را هل بدهم توی زندگی مردمی که آن پایین در آمد و شدند . میتوان اختلافاتشان را از این بالا به وضوح شنید ، فحشهایی که میدهند، فریادهایی که میزنند ، صدای گوشخراش اگزوز موتورهایی که همیشه هستند، سلام کردن "لر"هایی که آمده اند نانوایی ، بیماران ساختمان پزشکی روبه رو و دعواهای خانوادگی که به خیابان ما و دفتر وکیل کوچه کشیده شده . اینجا را بخاطر بوی نان فروشی زیر پله ها که همیشه ریه هایت را از بوی نان تازه پر میکند دوست دارم ، از بلند بودن صدای رادیو در نانوایی لذت میبرم و معمولا" با دقت گوش میدهم . میتوانی روبه روی آرایشگاه زنانه بایستی و اولین نفری باشی که عروس هفت قلم آرایش کرده را میبیند . جایی که چند لحظه میتوان آسود ، ولی درون کوچه بود با مردم زندگی کرد و گاه هم همچو خدا سرک کشید توی زندگیشان ، زندگیی که به اندازه طول کوچه و تا رسیدن به کتابفروشی بزرگ شهر درازا دارد ، میتوان دم به دم عاشق دختران دانشجویی شد که گاه رهگذر همین کوچه اند ، میتوان تنهایی از عشق و شهوت پر و خالی شد بدون اینکه دردسری داشته باشد . اینجا را منهای تمام دزفول با تمام مصائبش دوست دارم .
هر شب مسواک میزنم اما نمی خوابم.
برام مثه یه هرزه اوکراینی میمونه با لباسهای قرمز شهوت انگیز با اندامی برجسته و کشیده ، چشمای آبی نافذ و موهای بلوندی که از پشت بسته تا بیشتر شبیه یه اسب سرکش و رام نشدنی باشه ، چیزی که لابلای آغوشت گم نمیشه. چیزی که هر وقت ببینیش مثل نور شدیدی که تو چشم آدم میافته و تا چند دقیقه بعد هنوز اثرش هست تو ذهنت اثرش میمونه . از حس اینکه وقتی تو خیابون باهاش راه میری همه به سمتتون میچرخن لذت میبرم از فکر اینکه همه بهم حسودی میکنن لذت میبرم . منتظرم تا تصویر سه بعدی BMW X6 ام لود بشه تا یه چرخی ولو مجازی و غیر واقعی بزنم اطراف تن شهوت بر انگیزش. برای من سایت بی ام دبلیو ث ک ث ی ترین سایت دنیاست پر از هرزه های سرکش اوکراینی و روس ، جایی که اصالت حرف اول رو میزنه.
اینم ادرس دختر رویاهای من.

چراغ ها را من خاموش میکنم/زویا پیرزاد / نشر مرکز / چاپ سی و دوم / قیمت 5200 تومان
خواندن کتاب "چراغها را من خاموش میکنم" مصادف شد با کسب جایزه کورته اینتر ناسیونال برای کتاب "طعم گس خرمالو"ی زویا پیرزاد ؛ به واسطه همین خبر بود که پیرزاد و کتابهایش را شناختم وقتی که نام پیرزاد را در گوگل جستجو کردم و با آثارش آشنا شدم تازه فهمیدم عنوان صفحه "توکا نیستانی" در آخر هفته نامه چلچراغ از کجا به عاریه گرفته شده. همه این جوایز و اخبار و معروفیت نویسنده کافی است تا کتاب را 24 ساعته ببلعی و از گوارش این همه تلمیحات و توصیفات دقیق چند روز و بلکه چند هفته سیر باشی و لذت ببری ؛ البته همه اش همین نیست ، اینکه بدانی زویا پیرزاد چه جوایزی گرفته یا کتابهایش به چند زبان ترجه شده اند و در فرانسه کلی طرفدار دارد خوب است، بشرط آنکه یادت نرود که فرای همه این اطلاعات با کتاب گیرا و عمیقی روبه رو هستی که خیلی زود افسارت را بدست سطرها میسپارد وناخواسته مجبور می شوی از این مرغزار بی انتهای مملو از علف ناب تا حد انفجاری حسی ، بچری . بچری تا بفهمی چقدر از دنیای پیرامونت را هنوز ندیده ای و نشناخته و خواب آلود تا کجا آمده ای.
داستان محله بوارده با شخصیتهایی اکثرا" ارمنی ایرانی ، محله ای گرم و شرجی. مردمانی اهل دوره مهمانی . محله شرکت نفتی های آبادان . جایی که زویا پیرزاد مسلما" در آن بزرگ شده که اینچنین ریزه کاری هایش را میداند و اینقدر کلاریس داشتانش را شرکت نفتی بار آورده ، محله بوراده با خانه های طرح انگلیسی متحد وشکل با باغهایی سبز که معمولا" با مورت یا شمشماد از هم جدا شده اند ، خانه هایی بزرگ با دربهای شمالی و جنوبی و حصارهای فلزی جایی که هیچ اثری از رنگ بی روح آجر نیست. داستان همینجا شکل میگیرد لابلای شرجی و گرمای طاقت فرسا ، میان باد و خاک همیشگی و صدای قورباغه هایی که هیچکس تا بحال حریفشان نشده . در خانه ای که با صدای گوش پر کن کولرهای پنجره ای سرد میشود و همیشه بوی محبت میدهد . بوی کباب باشگاه شرکت نفت و استخر روزهای تعطیل ، سینمایی با بلیطهای 50 تومنی و خلوت ، مردمانی که همه همدیگر را میشناسند با تمام فیس و افاده هایشان . عطر شربت ویمتو طعم کالباس خشک با جعفری های باغچه خانه .همه اینها ثابت میکند پیرزاد شرکت نفتی است.همه وقتی سحرتان میکند که در همین محیط بزرگ شده باشی و یا حداقل جنوبی باشی ، آنوقت ( زمانی که شرکت نفتی باشی و یا حداقل جنوبی باشی) کتاب سریع میرود در صدر همه کتابهایی که خوانده ای و پیش از عنوانتش جمله توصیفی بهترین کتابی که خوانده ام قرار میگیرد .
قصه همیگشی مادرانگی مادرهایمان ، حضورشان و فکر کردنهایشان ، کتاب دلیل خوبی است برای تمام رفتارهایی که از مادرهایمان تا بحال هزار بار دیده ایم ، کلاریس نمادی است از مادرهایمان که در عین خستگی و واماندگی در فلسفه پیچیده زندگیشان هنوز چشمانشان مملو است از عاشقانگی هایی که نثارمان میکنند ، داستان وجه مشترک خانواده است چیزی که همه را به هم گره میزند و نبودنش نتیجه ای جز گسستگی و انفعال در بر نخواهد داشت . کلاریس با خودش حرف میزند . زیاد. فکر میکند و همه چیز را دقیق میبیند و گاهی همین دیدن ها و جدالهای داخلی سردرگمش میکند ، کلاریس" نه " نمیگوید یا اصلا" بلد نیست که بگوید ، روح پرخاشگر و ماجراجویی ندارد ، سر به راه است و مطیع ، برای شوهرش ، آرمن و دخترها برای خواهر و مادرش و نینا و حتی از زن غریبه همسایه هم به نوعی حرف شنوی دارد ، کلاریس را هر جور که ببینی و از هر سمت که نزدیکش شوی به این نتیجه میرسی که از رفتار فداکارانه مادرهایمان گرته برداری شده و این تشابه عمیق از مادر بودن نویسنده نشات میگیرد نویسنده ای که انگار دوبار(دو مرتبه) زندگی کرده و همه چیز را چند بار دیده و به خاطر سپرده ، انگار از بدو تولدش از هیچ چیز سر سری نگذشته تا بتواند کتابی بنویسد که شرح حال زندگی مادرانمان باشد.
کتاب را نمیتوانم توصیف کنم بلکه به خواندنش توصیه تان میکنم.
پ.ن:پیش خودم قول داده ام که برای کتاب جلدی طراحی کنم ، ایده اش بد نیست انشاالله وقتی اجرایش تمام شد برای نشر مرکز و خانوم پیرزاد ایمیلش میکنم که حداقل تشکری باشد از نویسنده و ناشر.
طرح ازدواج آسان فقط با 400 هزار تومان ؛ جمله ایست که پشت اتوبوس خط واحد نوشته ، دختری که انتهای همان اتوبوس در ردیف آخر نشسته را مناسب میبینم ، آنن با خودم حساب و کتاب میکنم تا ببینم وسعم میرسد ؟! دختر آخر اتوبوس از آن بالا منو که تو تاکسی نشستم برانداز میکنه و لبخند شیطنت آمیزی گوشه لبش نقش میبنده ، صدای آهنگ بندری یکی از ماشینها بر فضا حکم فرما میشه ، چراغ سبز میشه و ماشینها شروع میکنن به بوق زدن ، دیگه صدای بوقشون آزار دهنده نیست و در همین حین دوباره جمله " ازدواج آسان فقط با... " رو تو ذهنم نشخوار میکنم ...
پ.ن: وقتی روح انسان در اختیار خودش نباشه نمیشه از اون انسان توقع داشت که کاری رو انجام بده که از روح منشا میشه ، چیزهایی هستند مثل شعر ، موسیقی ، عکاسی و ... که نیازمند روح و روحیه هستند ، من اجالاتا" فاقد این دو فریضه الهی هستم پس تا مدتی توقع عکس ازم نداشته باشید.
پ.ن ی دیگر:بخش کتابخوری ایستگاهی است برای پر کردن شکمبه مغز از کلماتی که خوش طنین اند و بعضا" به جان مینشینند و روح و مغز را پروار میکنند مثل سالن غذا خوری ؛ قول میدهم پر اش کنم از کتابهای خوردنی .
اخبار: سایت دوست عزیزی را در دست تهیه داریم ( به همراه عباس عزیزم) که وقتم را پر کرده بزودی کمافی سابق بی امان خواهم نوشت پس تا آن زمان چند خط در میان نوشتن هایم را ببخشید.
مغزم ورم کرده ، آخر دستهایم را گم کرده ام و برای همین است که نمی نویسم ؛ وقتی دستهایم هست خودکار نیست و وقتی خودکار هست کاغذ نیست ، برای همین مغزم ورم کرده ، آخر دستهایم را ...
سلام
اینم از اولین کتابی که بررسی اش کردم ، البته بیشتر معرفی هست تا نقد و بررسی ، چون من واقعا" در حدی نیستم که بخوام کتاب نقد کنم. این مطلب اول رو هم تقدیم میکنم به سورنای عزیز بابت وبلاگ زیباش. از این پس دوباره به صورت مداوم و روزانه در کنارتون خواهم بود بلکه اینطوری گشایشی بشه در احوالات سر درگمم. در ضمن به واسطه همین کتاب ، بخش کتابخوری هم به وبلاگ اضافه شد که امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه.

بعلت مشکلات فنی تا این لحظه نتوسنتم لینک PDF کتاب رو تووبلاگ قرار بدم فعلا" متن پی دی اف رو تقدیم میکنم تا انشاالله تا چند روز دیگه فایل اصلی با طراحی گرافیکی رو تو وبلاگ بگنجونم.
HUNGER
Knut Hamsun
Farsi Language Translation By : Ahmad Golshiri
هامسون،کنوت 1859 - 1952
گرسنه / کنوت هامسون ؛ ترجمه احمد گلشیری
تهران:موسسه انتشارات نگاه ، 1383 259 ص. - (کلاسیک های مدرن)
ISBN:978-964-351-199-9
این کتاب با ترجمه غلامعلی سیار نیلوفر در سال 1382 منتشر شده است.
کتابخانه ملی ایران 33283 - 82م
برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1920 میلادی
259 صفحه - بها 40,000ریال
بادام تلخِ براق
این بهترین توصیفی است که میتوان نوشت ، چیزی که شخصیت بی نام کتاب کنوت هامسون در ورای آن شکل میگیرد و زندگی میکند ؛ شاید کلمه زندگی برایش زیاد باشد ، شاید به جرات بتوان گفت که این یک زندگی نیست بلکه نوعی از جان کندن است ، جان کندنی پر از گله ، هزیان و تب آلود ، جان کندنی که تصورش در قیاس با زندگی فارغ از مادیات امروزمان در ذهن نمی گنجد ، کداممان تا بحال اینگونه وابسته به کمی نان و پنیر زندگی کرده ایم ؟ یا آنچه در آوردیم را بگونه ای مصرف کرده ایم که آرزویی در ورای آن جان نداشته باشد.او نمونه ای است اغراق شده از روزمرگی های خود ما که تلاش داریم فقرها و ناتوانی هایمان را پشت آبرو داری ها و پرده های حیا حفظ کنیم .
بررسی کتاب
شخصیت بی نام داستان کنوت هامسون زندگیی نباتی دارد ، چرخه ای که میان دو نقطه از سیری تا گرسنگی دوران می کند ، شخصیتی که از فرط خستگی و ضعف تاب راه رفتن ندارد ، زندگیش بصورت روزانه با پیاده روی های بی حاصل و بی هدف در شهر اسلوشروع میشود و با گرسنگی های بی پایان شبانه و هزیان گویی هایش پایان می یابد ، درون دنیایی که هامسون تصویر نموده جایی برای عشق ، احساسات و آرزو نیست اینجا همه چیز بی هدف در جریان است و تنها عامل موثر در تحرک چنین جسم بیجان و نحیفی روزنه های تنگ امیدی است که گهگاه محفل سرد و تاریک درونش را به کمی روشنایی و گرما مهمان میکند و احساسات پاکش را بر می انگیزد . تنها راهی که برای امرار معاش میداند نوشته هایی است که از نشعگی حاصل از گرسنگی ایجاد میشوند و اصولا” فاقد هر نو ارزشی هستند. این روند بی وقفه ادامه می یابد تا جایی که مخاطب ، آرام آرام با این قضیه کنار می آید که نباید منتظر معجزه ای بود و خیالهای خام در سر پروراند ، این داستان سیندرلا نیست حقیقت زندگی انسانی است که میان نگون بختی هایش در حال تقلاست، شخصیت بی نام داستان هامسون روایتی است از درون ذهن انسانی که عوامل و شرایط او را مجاب نموده اند که اینچنین مشقت بار زندگی کند تا همیشه درپی نان باشد .قصه پر غصه اش پر است از از فراز و فرودهایی که با چند کرون ( واحد پول اشاره شده در کتاب) آغاز و در نهایت ضعف و گرسنگی به پوچی وسرما منتهی میشود.
نکات ظریفی که در داستان نهفته است ذهن گریز پای این روزها را آرام می نشاند پای قصه ای که شاید درکش سخت باشد ، برای انسانهای متمدنی که درگیر هزار نوع رژیم لاغری اند و از چاقی رنج می برند ، انسان امروز دیگر درکی از گرسنگی های اینچنینی ندارد و اصولا" ساختار فکری و نوع نیازهایش از زندگی دچار دگردیسی عظیمی شده است.
شخصیت خلق شده ویژگی های جذابی دارد که بعضا" در وجود مخاطب مصداق می یابد و نوعی حس همزاد پنداری را بر می انگیزد ، این رفتار شخصیت داستان که در عین نداری و بیچیزی خواهان حفظ وجه و آبروی خویش است و سعی بر آن دارد که مرتکب خطایی نشود گاه باعث تعجب و بعضا" خنده میشود ، همیشه میخواهد خود را در نظر دیگران موجه جلوه دهد و از این رو هیچ کمکی را نمیپذیرد و حاضر به تحمل هیچ ترحمی نیست .گاه خود را اشراف زاده ای جا میزند که کیفش را گم کرده و به این بهانه شب را در زندان صبح میکند ؛اوج این موضوع در آنجا میتوان جست که جلیقه اش را گرو میگذارد تا پولی برای پیرمردی رنجور فراهم کند حال آنکه از گرسنگی بر خورد میپیچد اینها همه نشانه های بارزی است که شهادت میدهند وجدان این انسان در ورای تمام نگون بختی هایش بیدار است ،هامسون در طول داستان چندبار به کلیسایی به نام “منجی” اشاره کرده که شخصیت داستانش در محوطه اطراف آن با حس گرسنگی و استیصال شدید حضور دارد ، که شاید تعنه ای باشد به بی منجی بودن بشریت ، جایی که دیگر دین هم پاسخگوی انسان عصر حاضر نیست .پایان نچندان رویایی داستان شاید پاسخی است که زندگی به درست کرداری او میدهد ، پاسخی که با روند کلی داستان در تعامل است و بجز این هم انتظار دیگری نمیشد داشت.
درباره نویسنده
کنوت هامسون نویسنده بزرگ نروژی در سال 1859 در شمال نروژ در یک خانواده فقیر روستایی پا به عرصه وجود نهاد. دوران کودکی و قسمتی از زندگانی اولیه خویش را در نردلند گذرانده و سپس به پایتخت رفت. دوران بدبختی «هامسون» از این پس آغاز شد، چه که مدت ها با فقر و بدبختی به آوارگی عجیبی دچار شد. تحصیلات اولیه اش چندان استحکامی نداشت و به هر کاری که دست می زد به زودی آن را رها می نمود و اعمالش به صورتی درآمده بود که همه فکر می کردند او شخصیت مهمی در زندگی خویش ندارد. بیست ودو ساله بود که وطن خویش نروژ را ترک گفت و به آمریکای شمالی رفت. از ابتدای جوانی هامسون که می دانست صاحب قریحه ای است گاهگاه ذوق خویش را در ادبیات آزمایش می کرد، تا آنکه از سال 1883 به بعد حرفه اصلی خویش را نویسندگی قرار داد و به تدریج آثاری منتشر کرد، که او را در جهان ادب ممتاز بود. با انتشار کتاب گرسنه در سال 1885 شهرت هامسون به اوج خویش رسید. در سال 1920 هامسون برنده جایزه نوبل گردید و بالاخره در سال 1952 در 93 سالگی زندگی را بدرود گفت. هامسون بی تردید یکی از بزرگترین نویسندگان اسکاندیناوی به شمار می رود.
آثار منتشر شده :
1.تمنای زمین
2. ویکتوریا
3. پان
4. گرسنگی
5. در آستانه مرز و بوم ما
6. بازی حیات
7. شفق سرخ.








